صفحات وحشی
صفحات وحشی
زمان:

10

دقیقه

داستان کوتاه

صفحه را گم کرده‌ام، درست مثل خودم، دستانم می‌لرزد و چشمانم مثل عقربه‌های ساعت شده، دور خودش می‌چرخد و دنبال چیزی است که فراموش شده.

خط‌های کج وج که نوشتیم اجازه‌ی پیداکردن شروع داستان را برایم نمی‌دهند، یادم می‌آید بارها خط زدم و دوباره نوشتم، زباله‌دانی داخلِ اتاقم سنگینی باری واژه‌های مرا در خود جا داده بود و من باز می‌نوشتم و پاره می‌کردم و می‌انداختم.

اما حالا زمانش رسیده آن آغازِ که نوشتم را بیابم، همه منتظرند، دست راست همینگوی نشسته، شانه‌هایش عقب و باز بدون هیچ‌نوعی خمیده‌گی، آرنجش را روی میز تکیه داده و نگاه‌اش مستقیم و نافذ است گویا می‌خواهد مرا به‌چالش بکشد، گه‌گاهی هم با دست چانه‌اش را لمس می‌کند و به من زل زده.

آبِ دهان‌ام را قورت می‌دهم و در حالی‌که گونه‌هایم از شدتِ اضطراب سرخ گشته‌اند، دنبال آغاز داستان می‌گردم، کف‌های دستانم عرق کرده‌اند و به‌خوبی طعمِ شور و تیزابی آن‌ها را تصور می‌توانم.

برای اینکه میز را درگیر نگه دارم باز از زیرِ کتابچه‌ی بی‌سرو ته‌ی داستانم نگاهی به بالا می‌اندازم و این‌بار چشمانم به کافکا می‌رسد، دست‌هایش در هم گره خورد است، نگاهش مستقیم به من نیست، گویا در جست‌وجوی چیزی میانی فضای گرم و تاریک اتاق است، شانه‌هایش اندکی جمع شده و با نگاهی خجول و محتاط به همه نظر می‌اندازد.

تا این‌که نگاهش به من می‌رسد، ناگهان چشمان‌اش را می‌دزدد و به گوشه‌ی از میز خیره می‌شود، انگار گوشه‌ی میز از او چیزی بده‌کار است.

زیر لب زمزمه می‌کنم: «لعنتی، لعنتی کجاست؟»

دندان‌هایم لرزشِ واژه‌ی «لعنتی» را در خود جا داده و گز‌گز می‌لرزد، صدایم را با هرچه توانی که در گلویم موجود است، بیرون می‌کنم و آهسته سر صحبت را باز می‌کنم: «بابت‌ تاخیر از جمع شما بزرگواران پوزش می‌طلبم فقط چند دقیقه‌ای مهلت می‌طلبم، می‌خواهم آغاز گم‌شده‌ی داستانم را پیدا کنم، ممنون از صبرتان.»

با این حرف همه چشم‌ها به من دوخته شده‌اند، این بار با نگاه‌های عمیق آلیس مونرو روبه‌رو می‌شوم، گویا می‌تواند زلزله که درونم را به ریزش درآورده بنگرد.

راست و ساده نشسته و دست‌هایش را روی دامنش گذاشته، صاف و مرتب، گاه به پنجره، گاه به گوشه‌ای از اتاق و گاه به من می‌نگرد.

من زیرِ آوارِ آغاز داستانم به سر می‌برم که ناگهان صدای قژقژ در گوشم را نوازش می‌کند، دروغ چرا لحظه‌ی دلم آرام می‌گیرد، چون نگاه‌ها از من بریده می‌شوند، خدمتکار است، خانم رنی با پتونس از چای و قند وارد می‌شود.

قبل از همه سمتِ مارگارت اتوود می‌رود و برایش یک فنجان چای با یک قند خشتی می‌گذارد کنار، حق می‌دهم؛ چون من هم اگر بودم، خدمتِ خالق خود را اول از همه می‌کردم.

از برانداز کردن صحنه دست بر می‌دارم و دوباره با ورق‌های فرسوده و نرم شده‌ای کتابچه‌ام بازی می‌کنم تا شاید آن خط لعنتی را پیدا کنم، چنان ورق‌ می‌زنم که هر صفحه بوی لمس‌های پی‌درپی می‌دهد ولی هنوز آغاز نیست، گم شده شاید در وسط شاید هم در پایان.

صدایِ در میانِ حجم سنگین فضا می‌پیچد: «مهم نیست دختر جان، آغاز را می‌گویم، بعضی اوقات ضرور نیست داستان آغاز داشته باشد، بیبین من حالا مانند تو به فراموشی رسیده‌ام تو خوشبخت هستی آغاز را فراموش کرده‌ی من خودم را»

چنان بر پشتِ زره‌وارش افتاده است که پاهای باریکش بی‌اختیار در هوا می‌جنبند و از میان پوست سختش صدایِ خفه‌ی برمی‌خیزد که با آه و تاسف همراه‌ است: «دیگر یادم نمی‌آید آخرین‌بار کی انسان بودم،…»

اندکی ضربه‌های تند قلبم آرام می‌گیرد و به ریتم عادیش نزدیک می‌شود.

آلیس سرش را به نشانه‌ی تاکید بالا و پایین می‌برد و می‌گوید: «تو داستان را شروع کن از هرجای که دلت خواست؛ بعضی آغاازها در پایان هستند

به‌سوی کتابچه‌ام که مدتی‌ست میانِ دستانم بی‌قراری می‌کند، می‌نگرم، انگار می‌خواهد مرا ببلعد، ترس و اضطراب مانند دو هیولای پا دار شده‌اند که در تاریکی به دنبال قلبم در حال شورش‌اند.

و من تنها کاری‌که می‌توانم کشیدنِ قلبم از سینه و فشردنش لای انگشتانم است، طوری‌که خونِ این ترس مرا رها کند و بکوچد جای دیگری.

سوزشِ خفیفِ درون گلویم را می‌آزارد، به دستان بی‌قرارم چشم می‌بندم دیگر زمانش رسیده، باز کنم و آن خط لعنتی هرچه هست، تحویل این جمع بدهم‌.

پس از لحظه‌ی درنگ، خودم را با چوکی هماهنگ می‌کنم و اولین صفحه را باز می‌کنم، به خط شلخته و داغون خود می‌بینم، انگار قورباغه‌ی رویش جست‌وخیز زده باشد، یا هم خرچنگِ با چنگال‌های محکمش واژه‌ها را روی کاغذ کوکه کرده باشد، اما نه این‌کار خرچنگ بیچاره نه هم کار قورباغه معصوم است.

آن‌چه روی کاغذ خودنمایی می‌کند، کار این دست‌هاست، حالا مجبورم تاوانش را بدهم و فقط بخوانم، از جایی که حتی نمی‌دانم آیا آغاز است یا پایان!

بلاخره لب می‌گشایم گویا زیرِ زبانم، توده‌ی از کوغ آتش جا گرفته باشد: «نشسته‌ای، اندکی خودت را خم می‌کنی، سرت را به زمین می‌گذاری، دو دستت را منظم در کنار سرت می‌گذاری، می‌خواهی چیزی بخوانی، اما زبانت نای حرکت ندارد، باز مغز و قلب شرورت دست به دست یکدیگر می‌دهند و خیال کوتاه‌ی که هرگز رهایت نمی‌کند را بر سرت می‌زنند. پیشانی‌ات عدد ۱۱ را در خود جا می‌دهد، دندان‌ها و رگ‌های اعصابت انگار جا عوض کرده‌اند، درد شدیدی دندان‌هایت را محکم گرفته، دوباره بر می‌خیزی و آهسته نغمه‌ی خفیف و کش‌داری از لای گلویت بیرون می‌آید: الله اکبر.

با هرچه توان و قوت که در وجودت باقی مانده، باری دیگر خودت را به زمین می‌کشانی، پاهایت را جمع می‌کنی و آهسته پیشانی‌ات را می‌گذاری روی زمین باز می‌خواهی آن ذکر را به یاد بیاوری، اما گویا حجم سنگینِ کثافت‌های‌ شانه‌هایت به مغزت اجازه‌ نمی‌دهند.

اخم می‌کنی در دلت ساز همان روزها را می‌زنی، روزهای مملو از لذت و هیجان، همان هیجانی که حالا سر تا نوک پایت را کش گرفته مثل ریسمانِ که در هر قسمت بدنت پیچیده باشد و تو اگر بخواهی هم گره‌ها را باز نمی‌توانی.

دوباره سرت را از زمین بلند می‌کنی، در حالی‌که دو زانو نشسته‌ای، به قالین خیره می‌شوی، قالینِ که با خطوط هندسی و لوزی‌ها و مربع‌های کوچک به‌طور تکراری درکنار هم چیده شده‌اند، ظریف و با دقت. و حالا گویا دو چشم پیدا کرده است و می‌خواهد تو را از شرم در درون خودش غرق کند.

سرت را تکانی می‌دهی و اشک‌هایت بی‌وقفه روی لبان‌ات می‌نشینند، مزه‌مزه می‌کنی و زیر لب می‌گویی: شور، شور.»

یک قورتی از چای که روی میز برایم گذاشته شده، می‌نوشم و به خط‌هایم که مثل کوه‌های بی‌نظم کنار هم ایستاده‌اند می‌نگرم، از این‌جا به بعد یک خط منحنی شکل رسم کردیم، انگار بی‌حوصله بودم، یا هم توانی برای ادامه دادن نداشتم.

آن‌چه در امتداد خط نوشته شده را با صدای خسته می‌خوانم: «وارد خانه می‌شوی، لحظه‌ی بی‌آن که درنگی کنی، کلید را روی زمین پرت می‌کنی و دستت را به موهایت می‌کشی.

بعد مثل کسی‌که می‌خواهد پوستش را بکند تا کثافت که درونش را در بر گرفته پاک شود، لباس‌هایت را یکی‌یکی روی زمین می‌اندازی و با هرچه توانی که در وجودت است راهی حمام می‌شوی.

درجه شاور را تا دلت می‌خواهد بلند می‌بری، طوری‌که عضوعضو بدنت جیغ می‌کشند و می‌گویند: ترا خدا بس کن!

اما تو حتی کوچک‌ترین توجه‌ی به سوختن و سوزش نمی‌کنی، کیسه‌ی را گرفته‌ی دست و چنان به شانه‌هایت می‌مالی که لمس دست‌های بیگانه محو شود، لب‌هایت را با ناخن‌هایت می‌کشی و حتی کوچک‌ترین توجه‌ی به خون که از آن‌‌ها فوران می‌شود، نداری. گویا می‌خواهی رد بوسه‌های عاشقانه‌ات را کنار بزنی، یا هم فراموش کنی.

وضو می‌گیری و لباس‌های تازه و پاک تن می‌کنی، شاید فکر می‌کنی این لباس‌ها ترا پاک‌تر نشان می‌دهند. جانماز را هموار می‌کنی و بی‌هیچ نیتی، دستانت را روی شانه بلند می‌گیری و می‌گویی: الله اکبر!

هیچ‌چیزی به یادت نمی‌آید، گویا با خودت کلمات را نیز در بیرون خانه جا گذاشته‌‌ای.»

باز خط منحنی شکل، این‌بار ضخیم‌تر و چشم‌گیرتر، اندکی کتابچه را پایین می‌آورم و به غول‌های ادبیِ که با صورت‌های کنجکاو به طرفم می‌نگرند، نظر می‌اندازم.

صدای نحیف و خوش‌آیندِ از ته‌ی میز بیرون می‌آید، مارگارت است، با خنده‌ای رندی می‌گوید: «دختر خانم، خیلی خوب پیش‌رفتی، ما منتظر هستیم داستانت را مکمل بشنویم، ادامه بده.»

پرده‌های اتاق با آفتاب جنگی تنگاتنگ دارد و من گاه گرفتار فضای تاریک اتاق، گاه گرفتار این آدم‌ها و از همه بدتر گرفتار سگ درونم می‌شوم که با هر جمله واق‌واق ترس را فریاد می‌زند.

با قوتِ که از جمله‌ی مارگارت گرفتم با زبان خشکم که بعضاً لول و تاب می‌خورد، ادامه می‌دهم: «صدای ترق‌و‌تروق را می‌شنوی، انگار کسی وارد خانه شده اشک‌هایت را با دستان یخ‌زده‌ات پاک می‌کنی و از جا بر می‌خیزی، مرد قد بلند و چهار شانه‌ی را می‌بینی که از در با حجم سنگینِ از کیسه‌های پلاستیکی وارد می‌شود. لبخندی می‌زنی و دستانت را به گردن مرد گره می‌کنی و او را در آغوش خود می‌کشی، مرد موهای نم‌دار و تاب‌خورده‌ی تو را بو می‌کشد و بوسه‌ی به گونه‌های نرم و کشیده‌ات می‌زند و می‌گوید: خانمم چه حال دارد؟»

هیجانِ که از تمام شدن این خط‌ها و صفحات لعنتی در وجودم ریشه کرده خود می‌دانم و خدایم، باز قورتی از چای می‌نوشم و مرتب به افرادی که گرد میز نشستند نگاه می‌کنم.

صدای کف زدن از سمت کافکا توجه مرا جلب می‌کند، ثانیه‌ای بعد دست‌ها یکی‌یکی به تشویق می‌افتند.

با دهان‌های که لب پایینی را زیر دندان‌های بالا می‌برند و آن کلمه‌ی «آفرین» را می‌گویند مواجه می‌شوم.

از میان سیل از کلمات صدای گرم و صمیمی مثل آفتاب روز به فضای اتاق می‌پیچد،‌ همینگوی است، در حالی‌که دود پیپش حلقه‌حلقه بالا می‌رود، کنجکاوانه می‌پرسد: «دختر خانم، اسم داستان شما چه بود؟»

چشمانم را به کتابچه می‌دوزم و باز مغزم صداهای می‌شنود انگار همه می‌خواهند بدانند این داستان بی‌سروته من چه نام داشت. لحظه‌ی خیره به کتابچه می‌مانم شبیه کسی‌که میان دو نبض گیر کرده است و باید نفس را در سینه حبس کند، تا از میان هزار جواب نیمه‌جان یکی را قاطعانه برگزیند.

سرم را بالا می‌کنم گویا جرقه‌ای سرم را به لرزش آورده باشد: «صفحات وحشی»

خجسته حق‌نظر
موقعیت: تخار، افغانستان
وظیفه: نویسنده ، شاعر ، رسام
تعداد آثار در آوای زریاب: 1

داستان های مشابه