10
دقیقه
«شاید باران غیرقابل پیشبینی باشد، اما پشت هر ابری آفتابی منتظر تابیدن است. عمیقتر ببین!»
باران شدت گرفته بود و قطرههای باران با سرعت به زمین برخورد میکرد. همانطور که سعی داشتم آرام قدم بردارم تا گِلی نشوم به این فکر میکردم که چقدر دنیا عجیب است. همین باران میتواند نم نم ببارد و زمین را پر از بوی خوش خاک باران خورده کند یا اینگونه سیل آسا فرود بیاید و همان خاک خوشبو را با سقوط پر شدتش از برکَند. وقتی خاک از اثر برخورد قطرههای باران بلند میشود و پاچۀ شلوار را تا زانو رنگی میکند، دیگر نه تنها آرامش بخش نیست که سوهان روح است.
همین چند دقیقه پیش که از خانه بیرون شدم، باران نم نم میبارید؛ با آرامش و زیبایی، اما حالا گویی کسی از بالا با سطل روی سرم آب میپاشید! همین هوای غیرقابل پیشبینی بهار چشمم را به روی زیباییهایش میبست. گاهی حس میکردم در حق این فصل زیبا بیانصافی میکنم که اینقدر از آن متنفرم.
مچ دست چپم را بالا آوردم تا ساعت را ببینم که با صفحۀ بخار گرفته و عقربۀ از کار افتادهاش روبرو شدم. حتماً داخلش آب رفته بود! ناچار موبایلم را از جیبم در آوردم و تا کمر خم شدم تا صفحه موبایل تر نشود. نگاهی به ساعت انداختم. لعنتی! دیر شده بود.
به قدمهایم سرعت دادم؛ اما هنوز چند قدم بیشتر بر نداشته بودم که حس کردم وقتی قدم بلند میکنم سرمای عجیبی به کف پایم برخورد میکند. متعجب نگاهی به پاهایم انداختم و با دیدن کف کفش که تا نیمه از کفش جدا شده بود و داخل کفش که پر از گل بود شوکه به آن خیره شدم! خدای من! حتما شوخی بود!
خم شدم و کف کفش را کامل جدا کردم و دور انداختم. فقط امیدوار بودم حداقل کسی در راه خورده شیشه نپاشیده باشد! برای امروز فقط همین مانده بود تا حس کنم درون رقابتی به هیجان فوتبال با هستم که چون توپ را زیر پایم دارم، دوازده نفر ناشناس از عالم غیب مقابل من مانع میسازند.
ساعت تازه ۵ صبح بود اما من به سان حلزون بیچارهیی که میخواهد خودش را از داخل یک دریا بیرون بکشد خسته بودم. وقتی به کورس رسیدم نگاهی به ساعت موبایل انداختم. تقریباً هفت دقیقه دیر کرده بودم و امیدوار بودم استاد مثل همیشه، ده دقیقه دیرتر رسیده باشد. صلواتی زیر لب گفتم و دروازه را باز کردم. با صدای در، سرها به طرف دروازه چرخید و من مقابل چهرۀ متعجب داخل صنف شدم اما با دیدن استاد که روی تختۀ نسبتاً پر چیزی مینوشت، جا خوردم. زود آمده بود، حاضری گرفته بود و حتی درس را هم شروع کرده بود! اصلا باورم نمیشد.
صدای در توجۀ استاد را جلب کرد که چرخید و با اخم و کمی تعجب نگاهم کرد. با اضطراب به چهرۀ اخم آلود استاد نگاه کردم و اجازۀ ورود خواستم. استاد نیشخندی زد و دوباره به سمت تخته چرخید. کمی بعد صدای تمسخر آمیزش را شنیدم: «بیا مروارید! ما میخواهیم برویم و تو تازه میآیی. خسته نباشی!» حرفش مثل معما میماند و لحنش بسیار عصبانی نشان میداد. یا او از جای دیگری عصبانی بود یا ذهن من از خستگی زیاد موضوع را بزرگنمایی میکرد. سر جایم نشستم و به این فکر کردم که امروز چی روز عجیبی بود.
نفسی کشیدم تا حال بدم را تخلیه کنم. کتابچهام را باز کردم تا نوت بگیرم اما با شنیدن صدای خداحافظی استاد با شتاب سرم را بلند کردم. واقعاً وسایلش را جمع کرده بود و میخواست برود! اما چرا؟ همانطور شوکه به جای خالیاش خیره مانده بودم که از کنارم رد شد و با صدایی که در آن خنده موج میزد گفت: «نوت را بنویس و بعد برو. دیر آمدی و زود هم میخواهی بروی!» صدای خندۀ چند نفر دیگر هم بلند شد. گرمای صورتم را احساس کردم و مطمئن بودم صورتم رنگ گرفته بود؛ از سر خشم یا خجالت، نمیدانم.
همه از جای شان بلند شده بودند و میخواستند بروند. لحظات گنگی بود مثل اینکه نزدیک ظهر خوابیده باشی و وقتی از خواب بیدار میشوی آفتاب با شدت به رویت بتابد. نمیدانی صبح روز بعد است یا بعد از ظهر همان روز.
خانم تاجر با خنده نزدیکم شد. از وقتی گفته بود میخواهد در آینده تاجر شود او را خانم تاجر صدا میکردم. رویایش بزرگ بود؛ دوست داشتم آن را برایش ملموستر کنم. با خنده کنارم نشست و گفت: «فکر کنم دیروز اجازه گرفتی و رفتی! استاد برایت نگفته بود که تایم درسی تغییر کرده؟ از این به بعد صنف تقریباً یک ساعت زودتر شروع میشود. یعنی جناب عالی دقیقا ۵۳ دقیقه دیر آمدی!»
خودم را نمیدیدم اما حدس میزدم چهرهام طرح علامت سوال گرفته باشد. خانم تاجر دستش را روی شانهام گذاشت و بلند خندید. با صدایی که از خنده میلرزید و چشمان شوخش گفت: «حتماً حالا هم میخواهی بگویی شانس وجود ندارد و این اتفاق یعنی خدا خواسته تو را از ۶۰ دقیقه درس خستهکن نجات بدهد! دست بردار عزیزم! این قدر خوشبین نباش!» چشمکی زد و از صنف خارج شد. مبهوت از این همه اتفاق عجیب امروز، دستم را به سمت شانهام کشاندم و یخن کج شدهام را درست کردم. این میزان از ... نمیدانستم اسمش را چی بگذارم. شاید همان بدشانسی بود که به آن اعتقاد نداشتم.
با حالت زاری از صنف بیرون شدم. هوا کاملا روشن و صاف شده بود و استرس اینکه کسی متوجه کفش بدون کفم شود، باعث شده بود قدمهای کوتاه بردارم. اتفاقات امروز باعث شده بود در مورد مقالهیی که برای فردا نوشته بودم مردد شوم. موضوع این بود: آیا شانس وجود دارد؟
من کسی بودم که ادعا داشتم شانس وجود ندارد اما گویا طبیعت سعی داشت چیز دیگری را برایم ثابت کند. اگر شانس وجود نداشت پس چی چیزی عامل با کفش بدون کف به سمت خانه رفتن من بود؟ اگر شانس وجود دارد، من با اتفاقات امروز بدشانسم؟ یا با وجود حمایت مالی خانوادهام خوش شانس؟ من خوش شانس بودم که با وجود پافشاریهای زیاد، نتوانستم به مکتب سیدالشهدا سه پارچه کنم؟ اگر موفق میشدم حتماً بین شهدا میبودم. تمام راه به این فکر کردم تا به خانه رسیدم.
امروز روز مهمی بود پس دست از افکار گیج کنندهام برداشتم و با شتاب خودم را به اتاقم رساندم و لپ تاپم را به وای فای وصل کردم. قرار بود نتیجه دوره آموزشی رهبری که ثبت نام کرده بودم اعلان شود و از استرس آن نتیجه قلبم تند تند میتپید و دستانم میلرزید. به این لحظه بارها فکر کرده بودم. همیشه تصور میکردم برایم ایمیل پذیرش میآید و از شادی در پوستم نمیگنجم؛ اما آن لحظه، با باز کردن ایمیل، حس کردم دنیا دور سرم میچرخد.
هیچگاه به رد شدن فکر نکرده بودم و چیزی که در ایمیل میدیدم مثل یک کابوس بود. چشمانم را با دستانم آنقدر مالیدم که به درد آمدند. اما وقتی چشم گشودم آن جمله همچنان روی صفحه موبایل به من نیشخند میزد. چشمانم نم زد و ثانیهیی بعد، اولین قطرۀ اشک روی صفحه موبایل چکید. ثانیه به ثانیه، غم در دلم عمیقتر لانه میکرد و ۵ دقیقه بعد، من با موبایلی که در آغوشم میفشردم از عمق دل گریه سر دادم. این لحظه، دقیقاً مثل روزی بود که خبر بسته شدن مکاتب به روی دختران را دیدم. همانقدر تلخ، همانقدر ناگهانی... در میان گریههایم به بدشانسی فکر کردم. شاید بدشانس بودم؛ شاید چون مروارید بودم و نماد گریه و غم. با همان افکار پریشان، آنقدر گریه کردم که خوابم برد.
وقتی بیدار شدم همه جا تاریک بود. سردرد وحشتناکی آزارم میداد و میخواست شکست تلخم را یادآوری کند. چقدر خوب بود که انسان میتوانست بخوابد. نمیدانم اگر بیدار میبودم چطور این همه زمان را سپری میکردم. به سختی موبایلم را پیدا کردم اما با دیدن صفحۀ خاموش آن فهمیدم چارچ تمام کرده است. حدس میزدم ساعت از ۴ صبح گذشته باشد؛ همان ساعت همیشهگی که بیدار میشدم. این همان شانس بود که در مقالهام نوشته بودم به آن باور ندارم. با نیشخندی به افکار ضد و نقیضم موبایل را به چارچ زدم.
لامپ را روشن کردم و چشمم به ورق مقالهام افتاد. نگاهم به نقل قولی که در آغاز نوشته بودم چسبید. حس کردم جمله زنده شده و به من پوزخند میزند: «کسانی که بلد نیستند با مشکلات بجنگند به ضعف میگویند تقدیر...» جنگیدن هم گاهی شکست در پی داشت.
با صدای دینگ پیام از فکر بیرون آمدم و چشمم به صفحه موبایل افتاد که تازه روشن شده بود. ساعت ۱ صبح بود و پیام از برنامه دیوان اشعار مولانا بود که به تازهگی نصب کرده بودم. یک بیت مولانا بود:
"خیره میا، خیره مرو جانب بازار جهان
که در این بیع و شری این ندهی آن نبری
خاک که خاکی نهلد سوسن و نسرین نشود
تا نکنی دلق کهن خلعت سلطان نبری"
اشعار مولانا برایم از دوست داشتنیترینهای روزگار بود؛ بوی عشق میدادند، بوی معنویت. به معنی اشعارش میتوانستم ساعتها فکر کنم. مفهوم این بیت چی بود؟
با فکر به آن، ذهنم برای چند لحظه کاملاً یخ بست. نکند من درون آن دلق کهن بودم؟ اتفاقات زندگیم مقابل چشمانم مثل یک فیلم رد شدند. تک به تک... آن روز که نتایج مسابقۀ کتابخوانی اعلان میشد و من حتی بین ۳۰ بهترین هم نبودم. پلک زدم و روزی که نتیجۀ مسابقۀ دکلماتوری اعلان شد و من حتی به مرحلۀ دوم هم راه نیافته بودم پیش چشمانم زنده شد. آن شکستها و دهها مسابقۀ دیگر که در آن، کوچکترین افتخاری بدست نیاورده بودم. صدای استاد در ذهنم انعکاس کرد: «آیا شانس وجود دارد؟»از این کشف نیمه شبی شوکه مانده بودم. گویا ذهنم یک شوک برقی را تجربه میکرد و کاملاً از پردازش باز مانده بود. به یاد امتحان مسابقۀ علمی بین انجمنها افتادم؛ باران شدید آن روز و دیر رسیدنم، مصادف شدن روز امتحان با مراسم ختم قرآن. دوباره به سوال فکر کردم. آیا واقعا شانس وجود نداشت؟
ذهنم مدام فلش بک میخورد و قفل لحظات تلخ شکست خوردنهایم شده بود. نمیدانستم چی درست است و چی غلط. به این شکست فکر کردم. دردناک بود اما نه آنقدر که بتوانم در مقابل ذهن شوکهام مقاومت کنم و بخاطر درد، از تحلیل آن دست بردارم. سریع به صفحۀ فیسبوک نهادی که دوره را ارایه میکرد مراجعه کردم.
همانطور که حدس میزدم فهرست اسامی انتخاب شدهگان برای دوره در صفحه به اشتراک گذاشته شده بود. باید میفهمیدم چی چیزی آنها را نسبت به منی که مطمئن بودم توانایی و تجربه کافی داشتم برتر کرده بود. پس شروع کردم به جستجو دربارۀ انتخاب شدهگان. برای هر اسم، تمام صفحات مجازی را زیر و رو کردم. از فیسبوک تا لینکدین. گویا ذهنم در حال ذوب کردن یخهایش بود. هر پست و هر فعالیت شان، یک حجره را از انجماد باز میکرد.
چیزی در صفحۀ همۀ آنها مشترک بود؛ همه پر بودند از فعالیتهای مرتبط. اما صفحۀ من، مثل درختی وسط بیابان میماند؛ همانقدر بیربط و تصادفی. شاید نکته همان جا بود؛ من خیلی اتفاقی به این فرصت برخوردم و حس کردم میتواند فرصت خوبی باشد. این برای من یک فرصت بود و برای آنها یک هدف. جالب بود اما حس کردم چیز بزرگی کشف کردهام.
واقعههای قبلی را هم باید واقع بینانهتر تحلیل میکردم چون حالا شکنندهگی لحظۀ شکست را از سر گذشتانده بودم. به گمانم درد گذشته بود و من یا باید آنقدر شجاع میبودم که به دل آن نفوذ میکردم و از آن میآموختم، یا آنقدر بیخیال میبودم که آن را شانس تعبیر میکردم. در حالت عادی، شاید راه دوم جذابتر مینمود اما حالا شرایط فرق میکرد. من با یک پرسش روبرو بودم که خودم باید جوابش را درک میکردم. شجاعتم را جمع کردم و همه اتفاقها را روی کاغذ به حرف آوردم. ذهنم واقعات را مثل لحظۀ طلوع آفتاب روشن و با جزئیات به تصویر در میآورد.
من در آن امتحانها روی مشکلم متمرکز بودم و دیگران روی امتحان. من به آن امتحان دیر رسیدم چرا که دیر شروع به مطالعۀ مجله کرده بودم و به کامیاب شدن امیدوار نبودم. چون امیدوار نبودم آن روز دیر بیدار شدم و با وجودیکه میفهمیدم هوا بارانی خواهد بود دیر حرکت کردم.
من در مسابقۀ دکلماتوری، در ۱ ساعت شعر انتخاب کردم و با این حال برای مسابقه آماده بودم و دیگران روزها و هفتهها تمرین کرده بودند. من آماده بودم چون استعداد بالایی در تغییر حالت چهره و صدایم داشتم و دیگران آماده بودند چون برایش تلاش کرده بودند. من قدرت یادگیری بالایی داشتم و برای همین، با یکبار مرور کتاب حس کردم همه چیز را فهمیدم در حالی که دیگران هفتهها، کلمه به کلمه کتاب را تحلیل کرده بودند. من آنقدر به قدرت یادگیری خود تکیه زده بودم که با وجود فهمیدن جوابهای درست، بخاطر بیدقتی جواب اشتباه را انتخاب کرده بودم.
گویا من جهان را از زاویه دید خودم میدیدم و از این زاویه، جهان یک بعدی بود و فقط برای من. اما قوانین این جهان از زاویه دیگری کار میکردند. جهان یک بعدی نبود و همین قانون بود که این بازی عادلانه را راه انداخته بود. من با این فرصت روبرو شدم درحالی که اصلا دنبالش نبودم و آنهایی که در موردش جستجو میکردند پذیرفته شدند. گویا همین قانون عادلانه را شانس مینامیدیم.
قانون برای من، روبرو شدن با فرصتها را رقم زده بود و برای دیگران، برنده شدن در راهی که برایش تلاش کرده بودند. قانون میگفت این موقعیتها برای من فرصت بودند و برای دیگران هدف. همین جواب پرسش بود که مثل جرقه در ذهنم برق زد و حالت انجماد کاملا از بین رفت. حالا من بودم و ذهنی روشن. دستم به سمت قلم رفت و روی کاغذ سفید موضوع را نوشتم: «آیا شانس وجود دارد؟» در خط پایینتر جواب روی کاغذ به طرح در آمد. پس از نوشتن مقاله، نگاهم به کاغذ قبلی افتاد. دست بردم و کاغذ را برداشتم و با نگاهی مطمئن، کاغذ را پاره کردم. سریع آماده شدم و به سمت کورس حرکت کردم.
وقتی به کورس رسیدم ساعت را نگاه کردم و با دیدن اینکه کاملاً سر وقت رسیده بودم لبخندی روی لبم نقش بست و از آنچه در مقالهام نوشته بودم مطمئنتر شدم. پس از ورود استاد و شروع ساعت درسی، چندین نفر مقالههای شان را خواندند. خیلیها نظریاتی مخالف من داشتند اما من به چیزی که نوشته بودم تردیدی نداشتم. با صدا شدن نامم توسط استاد، از جایم بلند شدم و به سمت استیج رفتم. پشت میز خطابه قرار گرفتم و مقالهام را با همان شعر تکان دهنده آغاز کردم. نگاهی به مخاطبین انداختم و با آرامش شروع به خواندن مقالهام کردم:
«من فکر میکنم شانس وجود دارد اما نه با آن تعریفی که ما از آن داریم. شانس وجود دارد اما آدم خوش شانس یا بدشانس نه!
همه ما در لحظاتی از زندگی بدون آنکه متوجه شویم با فرصتهایی روبرو میشویم و در لحظاتی دیگر، با زانو به زمین میخوریم. اسم این پستی و بلندیها شانس است. اگر من شانس را تعریف کنم میگویم شانس قانون عدالت محور جهان است که تعیین میکند همه به آنچه مستحق شان هستند برسند نه به آنچه به دنبال شان هستند.
این قانون گاهی ما را با فرصتی رو برو میسازد و گاهی ما را به موفقیت میرساند و پشت همۀ اینها دلیلی وجود دارد که آن هم لیاقت ماست.
نمیشود شانس را متغیر مقایسه خود با دیگران قرار دهیم چون ما فقط یک بعد از جهان را میبینیم. ما فقط میبینیم که دهقان حاصل خوبی برداشت کرده اما شانس میبیند که او هر روز صبح قبل از طلوع آفتاب بیدار شده. ما فقط میبینیم که پسری از دیوار افتاده اما شانس میبیند که او میخواسته از خانه پیرمردی، آخرین قرص نان ذخیره شده برای فردایش را بدزدد.»
چشمانم را بستم و با نفسی عمیق و لحنی محکم آخرین پاراگراف مقالهام را خواندم:
«من میبینم که به فرصتها علاقه دارم اما شانس میبیند که در آن رقابتهای سخت، رقیبان به فرصتها تعهد دارند. شانس میبیند که من نیاز دارم تا پخته شوم پس من را با آن فرصت روبرو میسازد تا برایش به مرور، با تجربه و شکست آماده شوم؛ همانطور که برندهگان آماده شده بودند. در پایان، شانس واحد مقایسۀ انسانها نیست، بلکه عنصر برقراری عدالت در زمین است. ما همه تابع این قانون عدالت محوریم و تا شکستها را پای این قانون بگذاریم و چشم به روی نشانهها ببندیم، حاصل جز غم و ناراحتی نخواهد بود. بیایید باور کنیم که هیچ کدام از ما بدشانس نیستیم؛ ما فقط دنیا را از زاویه دید خود میبینیم.»
ثانیهیی منتظر جواب استاد ماندم اما وقتی با سکوت مطلق روبرو شدم چشمم را باز کردم و با نگاه متعجب همصنفیهایم روبرو شدم. لحظهیی بعد صدای تشویق و سوت بلند شد. پس از ختم تشویقها، استاد کاغذ مقالهام را گرفت و با نگاهی به آن، شعری که در آغاز نوشته بودم را زیر لب خواند. بعد از چند ثانیه نگاه کردن به کاغذ، آن را روی میز گذاشت و با گفتن «زود بر میگردم» صنف را ترک کرد.
متعجب نگاهی به جای خالی استاد انداختم. نمیدانستم چی به ذهنش رسید و از این رفتن ناگهانی خیلی مضطرب شدم. بعد از چند دقیقه با قلم زیبایی در دست، به صنف برگشت. کنارم ایستاد و با نگاهی به همه قلم را بالا آورد. او گفت: «این قلم یک جایزه است و من میخواهم این را به کسی بدهم که به جرأت میتوانم بگویم نویسنده بهترین مقالهیی است که تا حالا شنیدم.»
وقتی قلم را در دست گرفتم حس کردم شانس آنجا حضور داشت و در کالبد همان شعر مولانا نفس میکشید، لبخند میزد و میگفت: «از نظر آنها تو خوش شانسی که آن قلم را دریافت کردی. چون آنها نمیبینند که تو دیروز چی کشیدی تا به این باور رسیدی و تک تک کلمات آن مقاله، درد و تجربه زیسته توست. آنها فقط میبینند که تو خواندی و جایزه گرفتی. اما من میبینم و من میدانم.»
قلم را در دست فشردم. سنگینتر از آن بود که به نظر میرسید، گویی وزن تمام آن شکستهای تحلیلشده را در خود داشت. نور از پنجره روی بدنهاش تابید و جملهیی که به رنگ طلایی روی آن به نقش درآمده بود را به رخ کشید: «عمیقتر ببین! دنیا زیباست.» نگاه از آن گرفتم و به آسمان صاف بیرون چشم دوختم. امروز باران نمیبارید. شاید بهار غیرقابل پیشبینی بود اما قانون حکم قطع صادر کرده بود که حتی بعد از تندترین بارانها، آفتاب از پشت ابرها بیرون بزند. آفتاب امروز شانس نه، بلکه وعدۀ یک قانون بود و به وعدۀ همین قانون، من دیگر آن حلزون بیچاره نبودم که خودش را از دریا بیرون میکشید؛ بلکه نگارندۀ نقش پیروزی با همین قلم بودم که نقشۀ این قانون عدالتمحور را در دست داشتم.
داستان های مشابه