15
دقیقه
باد سرد شامگاهی از فراز کوه آسمایی در کوچه پس کوچه های دنج و تنگِ گذر سنگ تراشی می پیچید و گرد و خاک دیر نشسته را با خودش می برد. همه جا صدای اذان شامگاهی پیچیده بود و دکان های اطراف کم کم بسته می شدند، ولی دکان مامور شفیع مثل همیش همچنان باز بود و فضایی سحر آلود اش با چراغ نفتی که آرام می سوخت روشن بود. مامور شفیع طببیب بود، طبیب یونانی. داخل دکان اش معجون های عجیبی با بوتل های شیشه ی در قفسه ها چیده شده بود. همه کنار هم جمع شده بودند همه شاعران و ادیبان، همه عیاران روزگار کابل. روی میز انتیک و کوچک در وسط دکان، شطرنج سنگی گذاشته شده بود و دو نفر شطرنج باز ماهر با چشمان نافذ رو به سوی دانه ها دیده چال می رفتند. مامور شفیع آدم خوش پوش و زیبا پسند بود هر چند خیلیپولدار نبود و زندگی غریبانه ی داشت اما همیشه دریشی قهوهیی، نکتایی و کلاه شاپوی نظیفی در تن داشت. ارباب شمس الدین به دیوار تکیه داده بود و دانه های تسبیح اش که به رنگ دانه های انار بود را میان انگشتان نحیف و استخوانی اش می چرخاند. سایهیی لرزان اش همچون اشباح روی دیوارنقش بسته بود و جالب به نظر می رسید. نگاه اش را عاقلانه از روی دانه های تسبیح برداشت و درست به چشمان یار محمد چشم دوخت و گفت؛
-از قدیم گفتن، باد بی دلیل نمی وزه، از صبح فطر که دلم نا آرام است، بسیار ناآرام
همه خیره به دروزاه میمانند، انگار همه چشم دوخته بودند که ایا این بار باد با خودش چی می آورد، با خودش چی خواهد آورد.
ناگهان حلقه های آهنی دروازه فرسوده به شدت باز شد و استاد غلام حسین، شاگرد پنجه طلا و دست اول «مرحوم استاد میرمحمد اعظم» استادِ استادان در نواختن دلربا، با چشمان سرخ و حشت زده داخل دکان شد، دلربای که زمانی همیش با هزار ناز و نعمت در محافل آورده و نواخته میشد را خیلی حقیر و بی ارزش شتابان در وسط جمع انداخت و خودش هم نشست. دیر بود هیچ کسی سراغی از غلام حسین نداشت، کسان میگفتند که بعد مرگ استاد اش دیوانه شده، در ودیوار را به روی خودش بسته، در هیچ محفلی نمیرفت و هیچ کسی خبری از او نداشت، همه سراغ او را از یک دیگر می پرسیدند ولی با دیدن یک باره او بعد آن همه وقت همه وحشت و هولکرده بودند. با چشمان حراسان به چشمان غلام حسین که انگار بار خشم طوفان های عاصی آن شب را به دوش می کشید، زل زده بودند. با همان چشمان دیر به سوی دلربا نگریست و ناگهان شروع کرد به گریه، زار زار می گریست، انگار دیوانه شده باشد، همه در جمع مات و مبهوت به او می نگریستند، چشمان جمع به استاد بزرگ موسیقی و دلربای که همیش در هر محفل محشر بر پا میکرد خیره مانده بود. غلام حسین اشک چشمان سرخ اش را زود زود پاک کرد و انگشتان لرزان اش را به روی چوب کهنه دلنواز کشید. چشمان اش باز رد کشید سوی تار های دلنواز آهسته و نجوا کنان با لب ها خشک گفت؛ صدا صدای ساز انگشت های مه نیست، صدایش صدای مرده است، صدای عالم برهوت ، صدای دنیای مرده ها، او، او صدای که شما می شنفتین، همو صدای که محشر میکرد نیست ..
سرش را میان جمع نزدیک آورد و اطراف اش را نگریست، انگار می خواست رازی را به آنها بگوید ؛
- شبای تمام ای مدت، تمام شبای که مه نبودم، ساز ساز استاد بود، استاد که کشتم اش، دلربا به ساز استاد می نوازه، به ساز استاد
باز سرش را نزدیک آورد و با چشمان وحشت زده گفت؛
صدای خفه شدن استاد همرای ساز اش عجین میشه، هر شب، هر شب صدایش ده همه اتاق می پیچید، ها همی که دلربا ره می نواختم، صدای خفه شدن استاد و ساز انگشت هایش ده همه فضا می پیچید. از کلکین ها و دروازه ها بیرون می رفت، دروازه ها ره بسته کدم، کلکین ها ره بسته کدم بسته کدم، که مردمنشنوه اما اما میفامین چیشد؟ چی شد؟ صدا مره کرکد، صدا کرم کد، صدای استاد زنده بود، او مره کر کرد.
صدای سازی بود که مه همیش می شنیدم، صدای سازی که برش حسادت کدم، صدای که چنگ و پنگ ساز مره میشکستاند. ولی ولی همی پنجه های مه همی انگشت ها ساز استاد ره مینواخت. صدای ساز مه شکست، همو وقتی که استاد ره کشتم صدا ساز مه بیخی شکست، خاموش شد بیخی خاموش.
لحظه ی ساکت ماند و باز زود زود گفت؛
هنرمند شدن به هنر نیست، نیست
هنرمند به هنر نیست، هنرمند خودش حقیقت هنر است، حقیقت هنر اول خود هنر مند است، ها حالی خود هنرمند نیست، خود هنرنیست، خود هنر ره کشتم.
غلام حسین با قامت لرزان و نا توان و چشمان حراسان و سرخِ همچون کاسه خون. از جا بلند شد و رو به سوی در رفت، ولی به ناگه رو بر گشتاند و با همان چشمان اش رو به سوی همه دانه به دانه دید و دوباره به سوی دلربا چشم دوخت؛
-هر کسی هر کسی جرات داره تار اش ره بکشه، انگشت روی تار اش بگذارد، هر کسی جرات داره.
تلخ خنده ی کرد. زهر خنده ی کرد و رفت.
غلام حسین رفت و زنگ صدای مغموم اش در فضای دکان جا ماند،
«هنرمند به هنر نیست، هنرمند خودش حقیقت هنر است
انگار غبار واهمه حرف هایش روی روشنای چراغ نفتی سایه افگنده باشد، صدای هیاوی باد بر گوش در دیوار میپیچد، ارباب شمس و الدین تسیبح اش که شبیه دانه های انار بود را در دست اش فشرده بود و خودش را جمع کرده بود، انگار به حرف پیش تر خودش فکر میکرد؛
« باد هیچ وقت بی دلیل نمی وزه، دلم از صبح ناآرام است ..»
چشمان همه ی جمع حراسان رد کشیده بود به سوی دلربای قدیمی و خوش نقش و نگار «استاد میر محمد اعظم» دانه های شطرنجی که بازی شده بود روی سنگ، ساکت و بی صدا جا مانده بودند. و شیشهِ دوا های یونانی مامو شفیع هم انگار از ترس تکان نمی خوردند. به یک باره «بابه صوفی کریم کابلی» از میان جنع با چپن سبز رنگ اش ازمیان جمع برخواست و دلربای استاد را با احتیاط از میان جمع برداشت، انگار حرف های استاد غلام حسین را باور کرده بود، انگشتان اش را از تار های دلربا دور نگه داشته بود و. دلربا را میان صندوق چوبی و انتیک مامور شفیع گذاشت. با درایت و عاقلانه به سوی دلربا دید، فکر میکردی دارد با دلربا خدا حافظی می کند همان طور به سوی دلربا دیده گفت؛
هنرمند به هنر نیست، هنرمند خودش حقیقت هنر است، حقیقت هنر اول خود هنر مند است. سر صندوقچه چوبی را بست و کنار گذاشت. همه جمع عیاران و شاعران دکان را ترک کردند، و به سوی ِ رفتند ولی تنها مامور شفیع در دکان اش تنها ماند، تنهای تنها ماند با دلربای رمز آلودِ استادِ استادن، «مرحوم استاد میرمحمد اعظم»
داستان های مشابه