فرزندِ زباله
فرزندِ زباله
زمان:

15

دقیقه

داستان کوتاه

 

 

یک ساعت دیگر قرار است آغاز شود؛ هیجان دارد، دقیقاً مثل همان شب‌هایی که قرار بود فردایش خاله زینب بیاید و برای او از مادرش تعریف کند. هر زمان که موعدش می‌رسید، شب قبل و بعدش را نمی‌توانست بخوابد حس شادی و استرس درونش مدغم می‌شد روزها و هفته ها منتظر چنین روزی می‌ماند. کتاب می‌خواند، بازی می‌کرد، می‌نوشت و دعا می‌کرد اما به خواب نمی‌رفت.  شب‌ها خیره به منزل پایینِ چپرکت که جلوی چشمانش است، مطابق گفته‌های خاله زینب، سعی می‌کرد تصویرِ صورت مادرش در ذهنش منسجم شود.

بعد همان شبی که ناهمواری‌های جاده تنش را درون موتر می‌لرزاند، در پیچ و خم جاده‌های تخار تا کابل رادیو غژ‌غژ می‌کرد و خاله زینب او را آورد این‌جا، از آن به بعد فقط در مناسبت‌های خاص مثل عید یا سال‌نو به دیدنش می‌آمد. هیچ‌گاه دستش خالی نبود، کلچه‌های تنوری، تخم‌های رنگی جوشانده را همیشه با خودش می‌آورد اما شیرین‌ترین قسمت آمدن خاله زینب برای او،  صحبت در مورد مادرش بود. مثل کتابی که فقط در همین مناسبت‌ها می‌توانست قسمت بعدی‌اش را بخواند.

نمی‌دانست مادرش چی شکلی بود، نمی‌دانست شبیه مادرش است، یا نه...

از همان زمانی که دانست جز زباله‌ها مادری دیگری هم داشته، تا حال که دختر بزرگی شده‌، دوست دارد در مورد مادرش بداند. اولین‌بار صدف او را فرزند زباله صدا زد؛ آن‌روز که کودک شش‌ساله‌ای بیش نبود، آنقدر با گریه خودش را شسته بود تا هر نوع بوی گندی که صدف از بدنش استشمام می‌کرد، پاک شود. اما حالا می‌داند همه‌اش کنایه از حرف‌های مادر صدف و زن‌های همان حوالی بود که او شنیده بود. حرف‌های که او هیچ تقصیر در قبال‌شان نداشت. صورتش را که در آیینه می‌بیند، مطمئن می‌شود شبیه مادرش نیست. خاله زینب برایش می‌گفت: « او هربار که به آیینه نگاه می‌کرد، جز بخش‌های سوختگی صورت و کشیدگی عضلات دور چشم راستش چیزی نمی‌دید. هربار که دستی به چشمش می‌کشید، احساس می‌کرد نه تنها زخم‌اش هرگز محو نخواهد شد که براق‌تر از قبل جلوه خواهد کرد.»

آهسته قدم بر می‌دارد؛ از کنار چپرکتی که همه‌ای عمرش را روی آن خوابیده بود، شاید شب‌ها، اشک ریخته بود، گذشت و خودش را رساند دم پنجره. جایی که نور خورشید و صدای هیاهوی کودکان را بیش‌تر به فضای داخل اتاق می‌پیچاند. کودکی با یخن‌قاق صورتی و شلوار کوبایی که به احتمال زیاد لباس عیدش است، جلو می‌رود و رقیب کورتی زردش را عقب می‌راند.

توپ را که به دوستش پاس می‌دهد، چند ثانیه بعد توپ می‌خورد به هدف و صدای گول گفتن مملو از شادی و سوت توأم با در آغوش کشیدن همدیگرشان، بلند می‌شود.

لبخند می‌زند برای شادی آنها. چشمش از میان درختان عقب گول میدان‌سبز بازی به ویلای بلند و شاهانه می‌خورد؛ مثل همیشه نگاه کردن به این ویلاها، لبخندش را محو می‌کند. هر بار عین پرسش را از خودش می‌پرسد؛ اگر پدر نبود، اگر ویلا نبود، مادر آیا مرا جا گذاشته می‌رفت؟ اصلاً پدر می‌داند من از کجا جوانه زدم؟ از شدت این افکار نفسش بند میاید، چشمانش را می‌بندد. مادرش را می‌بیند که بقچه‌ای زیر بغلش را، می‌گذارد زمین و زل می‌زند به ستون‌های سفید و دیوارهای فولادی رنگ ویلای سه‌‌طبقه‌‌ای درخشان در زیر نور خورشید. در دلش زمزمه می‌کند: « می‌شود روزی منم چنین خانه‌ی داشته باشم...» بقچه را باز می‌کند، لباس‌های مخصوص نظافت را به تن می‌کند و شروع می‌کند به تمیز کردن آشپزخانه... ظروف سینک را که می‌شوید هنوز در خیالات خودش راه می‌رود. تصور می‌کند این ویلا مال اوست و با لباس مخصوص محافل زن جنرال که روز‌های خلوت خانه، بی‌اجازه‌اش از الماری برداشته به تن می‌کرد، موهایش را روی شانه‌هایش رها کرده راه می‌رود.

-       کارت را زودتر انجام بده دختر! هنوز لباس‌های چرک برای شستن مانده...

صدای خانم جنرال که به گوشش می‌رسد، پرده‌ی خیالش پاره می‌شود و دوباره بر می‌گردد به زمان حال...

کلمه‌ی را به زبان می‌آورد که همیشه ورد زبانش بود:

-       لعنت به فقر! اگر فقیر نبودم، اگر پول داشتم، می‌توانستم سوختگی‌های صورتم را درمان کنم...

عدم توانایی برای درمان آثار سوختگی را فقر می‌دانست. زمان زیادی گذشت و دیگر نیاز نشد او با دیدن صورتش در آیینه محزون شود، چون زخم‌های عمیق‌تری درون او جولان کرده بود. درد پای و کمر مادرش پای او را به نظافت کاری خانه های مردم کشانده بود. صبح‌ها با  خوردن لقمه نانی کارش را تا ظهر هنگام رفتن به مکتب ادامه می‌داد. مادر همیشه می‌گفت هنگام کار کردن کمرت را ببند. نگران پای و کمرش بود که مانند خودش آسیب نبیند نمی‌دانست روح او شدید دچار آسیب بود. 

صدای قدم‌های شتابانی که به گوشش می‌رسد، تصویر مادرش را از پیش چشمانش محو می‌کند. مقابل چشمانش، کودکانی هستند که در حیاط زیر سایه‌ی درختان آرام گرفته‌اند و خستگی دویدن‌های‌شان را از بدن خارج می‌کنند. عده‌ای هم برای شکست تیم‌شان مایوس‌اند. یکی پشت سرش نزدیک چپرکت مصروف پیدا کردن چیزی است. صورتش را که برمی‌گرداند؛ موهای طلایی‌اش به چشم می‌خورد. قطرات ریز عرق در میان موهای ماشین شده سرش جلایش دارند. با دستان کوچکش زیر بالش چیزی را جستجو دارد. حضور او را که احساس می‌کند دستش همان‌جا زیر بالش از حرکت باز می‌ماند. سرش را بلند می‌کند و با چشمان عسلی‌اش حیران تماشایش می‌کند. برایش سلام می‌دهد. انگار ترسیده است، با هراس می‌گوید:

-       این تخت من است، از زیر بالشم این را بر می‌داشتم.

تصویری را می‌کشد و به سویش نشانه می‌گیرد. تصویر کهنه از مردی که فقط لبخندش را می‌شود دید. شاید از تاثیر ریختن آبِ دیده رویش، کاغذ مچاله شده و لایه سطحی‌اش دور رفته است.

می‌پرسد: این شخص کیست؟

پسرک می‌گوید: پدرم است! من همیشه از موفقیت‌هایم برایش می‌گویم. امروز بازهم مسابقه فوتبال را بردیم و من پنج گول زدم آمدم  برایش بگویم تا خوشحال شود.

دردی قلبش را در خوش می‌بلعد. بغضی در گلویش گره می‌اندازد و راه چشمش را می‌گیرد. اما نمی‌گذارد حلقه‌های آبی چشم بشکند. خودش را خم می‌کند تا اندازه قدش شود، به چشمانش که آمیزه‌ی اندوهِ نبود پدر و شادی برد مسابقه است زل زده می‌گوید:

-        پدرت به تو خیلی افتخار می‌کند.

پسر می‌خندد و می‌گوید:

-        تازه این‌جا آمدی؟ اگر دنبال جای می‌گردی بدان این چپرکت من است و در این اتاق چپرکت خالی برایت نیست.

صدایش را  پایین آورده ادامه می‌دهد:

-       راستی این‌جا اتاق پسرهاست! خانم وحیده اگر بداند اینجا آمده‌ای، غذای چاشت و شب را سرت بند می‌کند.

لبخند آکنده از بغض می‌زند که او تنها لبخندش را می‌بیند. چقدر وعده‌های غذایی که جزایی نشده بود. آنهم برای این‌که عقب خاله زینب مدام وقتی می‌رفت داد و ناله سر می‌داد. دلش می‌خواست او را دوباره به همان خانه کاه‌گلی‌اش ببرد که حویلی مر‌بعی‌اش در فصل بهار از عطر درخت یاس و شگوفه‌ی بادام، بوی بهشت می‌داد. هر بار که او می‌آمد شاد می‌شد و با رفتن خاله زینب همه شادی‌ها را با داد و فریادش تلافی می‌کرد. هیچ‌کس نمی‌دانست خیره شدن به سقف چپرکت پرورشگاه، با هجوم همه تنهایی و بی‌کسی چه دردی به او چیره می‌شد. هیچ‌کس نمی‌دانست چقدر سردش بود حتی در وسط گرمای تابستان. اشک از مژگانش رد می‌شود و سمت گونه‌هایش می‌رود، پسرک مو زرد که می‌بیند دلسوزانه می‌گوید:

- گریه نکن این‌طوری بیش‌تر قهر می‌شود و نگران نباش من نمی‌گویم تو این‌جا آمده بودی. اگر برای پدرت گریه می‌کنی که مثل من دلت برایش تنگ شده، جایی را نشانت می‌دهم که می‌توانی با او حرف بزنی.

با دستش درخت بزرگی را نشانه می‌گیرد که درست عقب اوست و شاخه‌هایش را از پنجره می‌تواند ببیند.

- آنجا هیچ‌کس تو را نمی‌بیند. من همیشه همان‌جا با پدر حرف می‌زنم. حتی همین حالا می‌خواستم آنجا بروم.

پسرک موطلایی پدر که می‌گوید، او نمی‌داند چه تصویری را در ذهنش جستجو کند. نه او را دیده‌ و نه صدایش را شنیده‌. حتی نمی‌داند از وجودش مطلع است یا خیر. احساس می‌کند، شاید همان انگشت اضافی‌‌ای است که وسط پنج انگشت دستش روییده...

به دفتر روی دستش خیره می‌شود. چقدر شبیه پسرک است؛ او عکسی از پدرش دارد و این دفتری از مادرش..

امروز صبح خاله زینب دفتر را دستش داده و گفته بود: می‌دانم حالا وقتش رسیده تا تو همه خاطرات مادرت را بخوانی. با قلم خودش نگاشته. موقعی که تو را زایمان می‌کرد برایم داد تا اگر زنده ماندی، بدانی مادرت زنی نبوده که همه در موردش قضاوت می‌کردند.

همان صبح وقتی خاله زینب اشک هایش را پاکیده رفته بود، دفتر را باز کرد و خاطرات مادر را خواند:

« پا به پانزدهمین بهار زندگی گذاشته ‌ام. فقر برای من دردهای جسمی شبانه‌روزی هدیه کرده است، شب‌ها استخوان‌ها و عضلات دردمندم نمی‌گذارد پلک‌هایم را روی هم بگذارم. فقر از من کودکی‌‌ام را، ذوق و آرزوهایم را گرفته است.

 ماه‌ها می‌شد که  خدمه‌ی جنرال بودم صبح‌ها تا ظهر در همان ویلا می‌ماندم و به کارهایم رسیدگی می‌کردم تا روزی که جنرال مرا با بقچه‌‌ام از خانه‌ بیرون انداخت و گفت: مادرت چه دختری زاییده؛ در این سن و سال مردها را اغوا می‌کنی، خدا می‌داند بعدها چه شوی!

آن روز را خانه نرفتم و تا تاریک شدن هوا زیر درختی مقابل همان ویلا کز کردم؛ پنجره‌های بزرگ و پرده‌های ابریمشی که تا آن‌روز صبح تمیز می‌کردم را از دور نگاه کردم. نشان انگشت‌هایم روی تک‌تک میله‌های فلزی و طلایی پله‌ها به‌جا مانده بود. صحن گل‌کاری شده و پوشیده از سرامیک ویلا را خیلی دوست داشتم؛ چون رایحه‌ی گل‌ها روحم را لطیف می‌ساخت و لحظاتی بی‌خیال زیر مجنون بیدهای صحن ویلا به جیک‌جیک پرنده‌ها گوش می‌دادم.  فقط خدا می‌داند وقتی هرزه صدایم زدند، چطور با دستی بقچه‌‌ام را روی شکمم فشار می‌دادم و با دست دیگرم به موهایم چنگ می‌انداختم.  تکیه بر درخت چنار از جا برخاستم و کشان‌کشان خودم  را به جاده عمومی رساندم. نای قدم زدن نداشتم؛ هرچه دست تکان می‌دادم، هیچ راننده‌ی توقف نمی‌کرد، شاید چون جاری شدن اشک‌، لکه‌های صورتم را بیش‌تر نمایان کرده بود و آدم‌ها را به وحشت می‌انداخت. لب‌هایم را دیوانه‌وار می‌جویدم و می‌گفتم : « خاک بر سرم شد!»

کشان‌کشان کوچه‌های پیچ در پیچ محله را رد کردم و به کوچه‌ی‌مان رسیدم. نگران بودم مادر و پدر با برادرم را چه جوابی بدهم. لرزان و بیمار خودم را به دیوار حویلی‌ رساندم؛ متعجب سمت دَرب حویلی نگاه می‌کردم، حیران بودم چرا این وقت شب دروازه چوبی با آن زنجیر‌های بزرگ و زنگ‌زده باز است. افکار منفی را کنار زدم و باز بودن دروازه را عنایت الهی پنداشتم؛ سر و گردن خمیده‌ام را پایین انداخته و قدم به حیاط گذاشتم. نور اریکین از دهلیز بزرگ خانه‌‌ی‌ مان سوسو می‌زد و تعداد سرهای افراد خانه از سه بیش‌تر نمایان بود. با گذشتن از پلوان باریک که با تکه‌های سنگ فرش شده بود، پله‌ها را رد و به ایوان رسیدم. آهنگِ حزینِ به گوش‌هایم نواخته می‌شد؛ بقچه‌ا‌م از دستم افتاد و با فریاد غم‌باری پرده را پس زده وارد دهلیز شدم. هیچ‌کس نگاهم نمی‌کرد؛ نفس‌نفس می‌زدم و نگاهم مادرم را می‌خواست. حاشا پیکر بی‌جان مادر مقابل چشمانم افتاده بود و چندتن از اقوام دور بالای سرش که معلوم نبود یاد رفتگان‌شان افتاده یا برای بیچار‌گی زنی که گونی‌های گندم زیر بارش گرفته بود می‌گریستند.

تابستان سال ۱۳۸۷ برای من با تمام فصل‌ها مدغم شده بود؛ گاهی وجودم یخ می‌بست و گاهی می‌سوخت. گاهی ابری و گاهی موج گردبادی مرا فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر پرت می‌کرد.

معلم می‌گفت: شکیلا ماه‌ها می‌شود که توجه به درس ندارد. اما معلمان دیگرم پاسخ می‌دادند که بیچاره مادرش فوت کرده. دیگر مادرم را نداشتم؛ چهار ماه بعد مرگ مادر وقتی زیر درخت‌های توت روی میز سرم را مانده؛ غافل از دنیا و دردهایم خوابیده بودم. وقتی همه از کنارم رد می‌شدند؛ برگ درختان بالای سرم در اهتزار بود. هرازگاهی محور نگاه شاگردان مکتب بودم چون  بیش‌تر ساعات درسی را زیر درخت توت با خواب سنگین سپری می‌کردم. تا آن‌جا که مدیر مکتب مرا دانش آموز پا‌گریز و بی‌اعتنا یافت و یکی از آن بعد ظهرها از گوشم کش کرده گفت؛

_ بلند شو دختر! بیا به اداره!

وقتی به اداره مکتب فراخوانده شدم، اندام برجسته‌‌ام چشم چندتن از معلمین را گرفت‌. چشم‌هایم خسته بود و آن‌قدر نا امید بنظر می‌رسید که در مقابل نگاه‌های پیرامونم هیچ واکنشی نداشتم. مدیر مرا ورانداز کرد ولی با نگاه‌های تسلیم شده‌ای من مواجه شد. وقتی دستمال نخی چهار‌خانه سیاه و سفید را از زیر فورم سیاهم در آوردند، لبخند زدم. انگار شانه‌هایم سبک شده بود که حالا پنج نفر شریک رازم شدند؛ گمان کردم همدرد و همراز دارم و حالا می‌توانم نجات بیابم. اما سرنوشت مرا از شمالک‌های درخت توت و خواب‌های سنگین زیر درخت‌ها محروم ساخت. مرا محکوم به زندان خانگی و دور از نگاه‌های بقیه دانش آموزان دست پدر و برادرم سپردند.

-       کاش جای مادرت تو مرده بودی!

پدر همیشه این را می‌گفت.

ضرب و شتم فراوان گروهی پدر و برادر مرا بار، بار تا مرز مرگ برد اما نکشت. حلقه‌های سیاه و کبودی بدنم هرگز کم‌رنگ نمی‌شدند و هر روز یک زخم تازه روی بدنم پدیدار می‌شد. مرا نای زنده ماندن نبود اما جنینم که حالا در انتظار دمیدن روح از جانب خدا بود، تقلا می‌کرد و تسلیم بخت سیه‌ مادر نمی‌شد. شاید دیر شده بود اما برای درد دل کردن دفتر را یافتم  و با اطمینان کامل می‌دانم تنها برگ‌های دفتر است که مرا تحمل می‌تواند.

امروز همه این ‌ها را نوشتم و اعتراف می‌کنم که من شکیلا هستم؛ وقتی پانزده‌ساله بودم در خانه‌ی یک جنرال کار می‌کردم. همه را مرا زشت می‌گفتند اما جنرال می‌گفت زیبا هستم. ماه‌هاست‌ که مادر فوت شده و پدر با برادر مرا کتک می‌زنند‌. چون اشتباهی کردم، ولی نمی‌خواهم به کسی ناحقی کنم همین حالا صدای پدر و برادر را شنیدم که  وحشت‌زده شدم و می‌خواستم همه‌چیز را بنویسم برای جنینی که پدر و برادر می‌خواهند همین که زایمان کردم،  زنده به گورش کنند. جسمم را نه دارو کشت و نه مشت و لگد‌های بی‌شمار. فقط می‌دانم از این درد زایمان نجات نخواهم یافت. تازه شروع شده است زن همسایه، خانم زینب کنارم است؛ تمام مدت‌های که تنها بودم فقط او بود که هرازگاهی به من سر می‌زد. دانه‌های عرق از سر و صورتم می‌بارد و لب‌هایم را زیر دندان گرفته‌ام دیگر نمی‌توانم بنویسم»

 لحظه‌ای ساکت می‌ماند و با خودش حرف می‌زند:

- اگر پدر جنرال نبود و مادر فقیر، جای آغوش مادر میان زباله‌ها نمی‌خوابیدم. و اگر فرزند زباله نبودم و مردم محل هر دقیقه با این لقب اذیتم نمی‌کردند خاله زینب مرا تسلیم پرورشگاه نمی‌کرد تا همه فصل‌های سال برایم سردی زمستان را داشته باشد.

صدای قدم‌های به‌گوش می‌رسد؛ کسی که از روی صدای کفش‌های پاشنه بلندش فهمیده می‌شود یک خانم است، پرده افکارش را می‌برد.

-        سبحان تو این‌جا چی می‌کنی؛ هله زودتر به تالار برو که برنامه آغاز می‌شود.

این را که گفت هنوز حضور او را آنجا احساس نکرده بود. سبحان که حالا اسمش را فهمیده بود، عکس پدرش را به عقبش پنهان کرده گفت:

-        حالا می‌روم.

-       می‌توانی آن عکس را هم با خودت ببری. برایت یک قاب می‌خرم تا دیگر نگران خراب شدن عکس پدرت نباشی.

خندید و شاد شد اما هنوز متحیر نگاهش می‌کرد که آیا او یکی از آنها است.

فاطمه که متوجه، شد گفت:

-        شما این‌جا هستید. دنبال‌تان در حویلی گشتیم نبودید.

دست به صورت سبحان کشید که هنوز حیران نگاهش می‌کرد و با فاطمه راه افتاد.

-        کارها تا کجا رسیده؟

-        همه‌چیز آماده‌اند‌؛ لباس‌ها و همه لوازمی که قرار است منحیث هدیه عیدی برای بچه‌ها داده شود، بسته‌بندی شده‌اند. برای افتتاح مرکز آموزشی پرورشگاه همه کارها انجام شده است. اساتید که استخدام شده، در برنامه حضور خواهند داشت. کودکان هم از افتتاح این مرکز خیلی شاد هستند. استیج تالار آماده است، تربیون و چراغ‌ها را خودم چک کردم.

صدایی حرف فاطمه را برید...

-       نگفتی اسمت چیست؟ 

رو می‌گرداند و می‌بیند سبحان است. تا او چیزی بگوید فاطمه پاسخ می‌دهد:

-       ایشان خانم گلثوم غفوری هستند؛ ریس نهادی...

حرفش را قطع می‌کند، نمی‌خواهد صمیمیتش با او چنین از بین برود و می‌گوید:

-       من  مانند تو هستم. قبل تو که این‌جا بیایی بسترت جای من بود. اتاق دخترانه که بعد‌ها مال پسران شد.

ساعت رأس یازده قبل از ظهر است، ردیف‌های پله‌مانند تالار با صندلی‌های چرمی و راحت مهمان‌ها را پذیرایی دارند. تالار نور کمرنگی دارد، در حدی که بتوان جلوی پایت را ببینی. با رنگ سیاه صند‌لی‌ها و نور کمرنگ تقریباً همه‌جا تاریک بنظر می‌رسد. درب‌های ورودی تالار را از  هر دو طرف محافظان فتح کرده‌اند؛ هریک از آن‌ها هندزفری‌های مخصوصی در گوش دارند و هرازگاهی که دست روی گوش‌های‌شان می‌گذارند، لب‌های‌شان نیز می‌جنبد. جلوی تالار یک استیج بزرگ که در آنجا فقط یک تربیون به چشم می‌خورد و در سقفش  یک چراخ سوسو می‌زند، قرار دارد.

پرده‌های مخملی سرخ‌رنگ پشت سر تربیون کشیده می‌شوند؛ روی پرده سفید پرجکتور پس زمینه‌ی سبز از دشت‌های بدخشان ظاهر می‌شود. گرداننده برنامه با تنظیم و آرام پُف کردن باد دهانش به روی مایک مطمئن می‌شود همه‌چیز رو به راه‌ است. پسر۱۲ ساله  آیه ۱۵۲ سوره انعام را برای آغاز برنامه تلاوت می‌کند؛ صدایش آنقدر گیراست که صدای احسنت گفتن و جزاک‌الله گفتن حاضرین همه تالار را در خودش می‌پیچد. یکی از کودکانی است که زیر سایه او پرورش یافته؛ چشم‌های تجسس‌گر حاضرین حالا انتظارند او بیاید. پخش سرود ملی که تمام می‌شود، همه دست‌ها‌ی‌‌شان را از روی سینه برداشته و روی هم می‌زنند. صدای اصطکاک قدم‌های او بروی استیج، میان کف زدن‌های تالار گم می‌شود. زن جوان با مانتوی آبی و شال سفید روی صحنه حضور می‌یابد؛ با نگاه مستقیم و چشم در چشم چند لحظه‌‌ای حاضرین را با لبخند نگاه می‌کند. همه نگاه‌ها او را تحسین دارند؛ از چشمانش در عین زمان که غم می‌بارد؛ شجاعت و استقامت تمام سالون را ساطع می‌کند. انگشت‌های ظریف هر دو دستش لای هم قرار دارد و می‌گوید: « امروز خیلی خوش‌حالم که توانستم به گوشه‌‌ای از اهدافم برسم؛ این که توانستم دختر و پسران زیادی را از بی‌پناهی نجات و در آغوش خودم و تیم کاری‌ام بگیرم.»

همزمان که او مکث می‌کند، پرده عقب تربیون نماد موسسه او را با شعار دل‌انگیزش نمایش می‌دهد.  "بچه‌های‌تان را جای زباله‌ها در آغوش ما بگذارید"

«خیلی‌ها می‌پرسند انگیزه‌ی گزینش چنین شعار چی بوده، امروز می‌خواهم جلوی همه داستانی را تعریف کنم که مرا به تاسیس این موسسه وا داشت. چندین‌سال قبل، سپیده‌دم وقتی مردها‌ برای ادای نماز سمت مسجد می‌رفتند؛ کنار سطل پلاستیکی سیاه و متعفن سبدی قرار داشت. آن سبد صدا داشت و مثل نوزادی گریه می‌کرد.»

این‌جا که می‌رسد، حرف در گلویش بسته می‌شود. نمی‌تواند دنباله سخنانش را بگیرد. 

دوباره رشته‌ای کلامش را می‌گیرد و می‌گوید: « شب قبل همان سپیده‌دم، وقتی هوا تاریک بود، زنی در اتاق گِلی با بدن کوفته‌اش زایمان می‌کند. نمی‌تواند فرزندش را نگه‌دارد و از زنی که قابله‌ی او شده بود؛ می‌خواهد فرزندش را که حتا نمی‌دانست دختر است یا پسر ببرد و جای بگذارد. با این باور که شاید یکی او را بردارد و نگهدارد. زن کشید‌گی‌های دور چشمش بیش‌تر کشیده می‌شد. انگار خون وجودش همان‌قدر کفاف می‌کرد که طفلش زنده به‌دنیا بیاید؛ او با گفتن همان آخرین جمله‌‌ای دَم گوش زن و شنیدن صدای طفل چشمانش را برای همیشه بست. او شکیلا بود زنی که خبر مرگش پدر و برادرش را شاد کرد رنگ عرف را از نام‌شان پاک؛  مسئولیت تکفین تدفین ماند به دوش همان زن. هوا روشن شده بود اما هیچ‌یک از عابرین به آن صدا توجهی نکردند تا وقتی یک زن و مرد سمت سطل زباله رفتند. سبد چوبی را که باز می‌کنند، یک تکه گوشت که چشم و گوش دارد را می‌یابند؛ گریه‌هایش خفیف شده بود و پوستش کبود، ورم چشمانش هنوز پا برجا و دماغش خونین بود. نوزادی بود داخل پارچه‌ی سفید خونین. زن و مرد همین که می‌خواستند او را بردارند و ببرند، زنی دیگری سراسیمه از راه می‌رسد و فریاد می‌زند نه، نه او را نبرید! او فرزند من است! بلی همین شد که سبد را در آغوش زن می‌گذراند؛ دلیل وجود این موسسه همان زنی است که فریادزنان از راه رسید و سبد را به آغوش گرفت.»

او در لحظات پایانی سخنرانیش قرار دارد و همه حاضرین تحت تأثیر واقعه و انگیزه ساخت موسسه حفاظت از یتیم‌ها قرار می‌گیرند. نگاهش قفل سیمای خاله زینب می‌شود، نفس عمیقی به ریه‌هایش فرستاده می‌گوید: « برای همین آرزویم این بود که روزی مکانی امن‌تری از سطل زباله‌ها برای بچه‌های بی‌صاحب بسازم و شعار دادم: "بچه‌های‌تان را جای زباله‌ها در آغوش ما بگذارید" چون نمی‌خواهم هیچ مادری چون مادر من از ناچاری بچه‌اش را بفرستد به جاده و کنار سطل زباله... من از پدرم چیزی نمی‌دانم؛ همان‌قدر می‌دانم که خاله زینب تعریف کرده. جنرال صاحب ویلای که مادر نظافتش را به عهده داشت. نمی‌دانم اگر مادر را با بقچه‌ای زیر بغلش از ویلا بیرون پرت نمی‌کرد و شکم مادر بالا نمی‌زد، ماما و پدر بزرگم، مادر را تا سرحد مرگ لت‌و‌کوب می‌کردند؟ اگر مادر موقع به دنیا آمدنم جان نمی‌داد، میان زباله‌ها رها می‌‌شدم و آیا خاله زینب، مرا در آغوشش پناه داده، به خانه‌اش می‌برد؟

نه هیچ‌کدام این‌ها اتفاق نمی‌افتاد. مسئول همه این‌ها پدر است، جنرالی که سال قبل وفات کرد و حتی اسم مرا نمی‌دانست.»

همه هاج و واج او را نگاه دارند، سبحان متوجه می‌شود با چه کسی در اتاق آشنا شده، حیران و در عین حال با حس افتخار او را نگاه دارد. در انتها او با جمله‌ی سخنرانی‌اش پایان‌ می‌دهد: من گلثوم، دخترِ شکیلا، فرزند زباله هستم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صفا نیازی
موقعیت: کابل، افغانستان
وظیفه: شاعر ،نویسنده
تعداد آثار در آوای زریاب: 5

داستان های مشابه