نامه‌ی به ریاست تعطیلات...
نامه‌ی به ریاست تعطیلات...
زمان:

8

دقیقه

داستانک

به مقام معظم ریاست تعطیلات مکاتب دختران:

 

سلام‌های سخت و نرم از جانب من، صندلی‌ای که از سکوت خسته شده است. امیدوارم حالتان خوب باشد در این روزهای ساده و بدون هیاهو؛ روزهایی که خاطرات، با عمق بسیارشان، حریصانه در همه‌جا همراه ما هستند. من همیشه در گوشه‌ای از کلاس ایستاده‌ام، جایی که دخترها با خنده و هیاهو وارد می‌شوند.هر روز صبح، وقتی نور آفتاب به کلاس می‌تابد و صدای خنده‌های‌شان در فضا می‌پیچد، زندگی در من به جریان می‌افتد.یکی کیفش را بی‌حوصله روی من می‌اندازد، دیگری آرام روی من می‌نشیند و دفترش را باز می‌کند.گاهی یکی از آنها با مداد رنگی یا سیاه شروع به کشیدن نقاشی روی تنم می‌کند؛  قلب‌های کوچک، اسم‌های دو نفره، یا حتی فرمول‌های هندسه.هر خط و نقش، داستانی دارد که بر پیکرم جا می‌گذارد. روزهایی بود که صدای ضربه‌های دست یکی از دخترها را حس می‌کردم که با ریتمی شاد، صدای طبل از من بیرون می‌کشید. کنار او، دختری با موهای بافته و صدایی گرم، زیباترین شعرهای جهان را زمزمه می‌کرد. صدایش مثل نسیمی بود که درد خراش‌های تنم را تسکین می‌داد. دیگران با شوق او را همراهی می‌کردند. اما آن روز، وقتی یکی از دختران با نمره‌ای کم، چشمانی خیس و دفتر بسته سرش را روی میز روبه‌رویم گذاشت، فضا سرد و سنگین شد. دوستش آرام کنارش نشست و گفت:

-       «بیا با هم گریه کنیم؛ چه کسی گفته غمت مسئله شخصی است؟»

آن لحظه حس کردم که حتی من، با همه‌ی بی‌جانی‌ام، دردی مشترک را با آنها حس می‌کنم. شاید همین است که زندگی را در وجود من هم زنده نگه می‌دارد؛ خنده‌ها، اشک‌ها، شعرها و حتی سکوت‌هایی که میانشان جاری است. البته میان همین جدیت‌ها، شوخی‌ها و خنده‌ها هم کم نبود. نقاشی‌هایی که روی تنم می‌کشیدند، تقلب‌هایی که در گوشه‌های نیمکت ردوبدل می‌شد، و حتی گاهی وقتی معلم می‌فهمید و همه ساکت می‌شدند، من همچنان صدای تپش قلبشان را حس می‌کردم.اما حالا، اگر از امروزم می‌نویسم: شما که تعطیلات را تعیین می‌کنید، شاید تعجب کنید که چرا یک صندلی برایتان نامه نوشته است.عالیجناب! حقیقت این است که دیگر نمی‌توانم این سکوت سرد و خالی را تحمل کنم.نه خنده‌ای هست که همراهی کنم،  نه گریه‌ای که شانه شوم، و نه حتی دستی که مرا به طبل بدل کند. می‌گویند جنگی بر سر کرسی‌های ریاست، روزهای پرهیاهوی ما را به سکوت کشانده است. صدق یا کذبش برایم مهم نیست.آنچه اهمیت دارد، این است که صنف سرد و ساکت است، انگار که هیچ‌گاه زندگی در آن جریان نداشته است.دلم برای دختران شیرین‌کلام تنگ شده است.همان‌هایی که تن مرا پر از یادگاری‌ها کردند. قلبم خالی است، و مشتاق روزی هستم که تعطیلات تمام شود و همه بازگردند. تن خسته‌ی من، هوس نقاشی‌ها، خنده‌ها و هیاهوی روزهای گذشته را کرده است. عالیجناب! تعطیلات مکاتب بسیار طولانی شده و دلتنگی در وجودم ریشه دوانده است. به شما حق نمی‌دهم که تعطیلات مکاتب دخترانه بیش از این ادامه پیدا کند.امیدوارم این مسئله را به طور جدی بررسی کنید.

 

با مهر

صندلی ردیف آخر، صنف نهم، مدرسه‌ی دخترانه افغان

 

آسیه نور
موقعیت: افغانستان
وظیفه: نویسنده
تعداد آثار در آوای زریاب: 1

داستان های مشابه