7
دقیقه
و اگر از او پرسیده شود ؛
«چرا سخنت سخت به گفتار آید ؟ »
گوید ؛«سخنم سخت، چرا سست به گفتار آید ؟»
شاید نمی خواهد کسی از احوال درونی اش آگاه شود ،
یا شاید هم بیان آن را دشوار می داند .
زیرا هر از گاهی در خلوتش به همه اینها می اندیشد و از خود میپرسد ، نمیدانم ،چرا بیان حال درون آدمی اینقدر مشکل است؟ یا شاید کلمات به اندازه که باید ، توان ندارند . یا ما در بیان آن ضعیفیم.
…
خانه های کوچک بالای تپه مثل ستاره ها در دل تاریک شب این شهر می تابند ،ولی دل او همچنان سیاه و سنگین در سکوت فرورفته است .دچار چنان حالتی است ، که نه کلام برایش دلنشین است و نه سکوت.گاهی حس عمیق در او ایجاد شده میخواهد بر این حالت غلبه کرده، پرده های سکوت را دریده، و همه را به تماشای قلبش بنشاند، و حال و احوال درونی اش را به دنیای بیرون منتقل کند ،ولی سکوت چنان او را فراگرفته است، که این توان را از او سلب می کند. کلمات با قدرتی که دارند قادر به حمل احساسات او نیستند. و گاهی هم هیچ تغییری در حالت کنونی خود نمیپذیرد ولی در عین حال از ماندگار شدن این احساسات هراس دارد. این بیان آشناست و مرا به یاد سخنی میندازد : «اغلب احساساتی که بیان نمی شوند، همان های هستند که برای همیشه فضای درون مان را اشغال می کنند ». سکوت خوب است ولی اگر انباشته هایش از حد اوسط بیشتر شود او را به اسارت گرفته و ذهنش را به زندان معنوی که از آن راه گریزی نخواهد داشت می کشاند .
شب ها را دوست دارد و بعضا نوشتن در دل شب را نیز دوست میدارد، و امشب يكى از آن شب هاست. نمیداند چرا ولی دلش میخواهد بنویسد ، فقط بنویسد و دلش را از آنچه به آن سنگینی میکند، سبک کند، ولی از شروع و انتهای سخنانش هیچ آگاهی ندارد. نمیداند از کجا شروع شده و به کجا خواهد رسید، فقط میداند حسی در درونش شعله ور است که نه تنها با افکارش بلکه با روح و روانش بازی می کند.
بعضى اوقات حس آنی در درونش شکل میگیرد بدون منشأ مشخص، و بعضا درگیری با احساساتی که زمانی برای سرکوب آنها تلاش كرده است، ولی بی خبر از آنکه این همان دلیل محکم بر ظهور آنها بوده است . زیرا اصل حرف اینجاست: احساسات اگر بیان نشوند هرگز، رهایمان نخواهند کرد. این را خوب میداند، و میداند که، هر چه در گیری ها بیشتر شود گرفتاری ها هم بیشتر میشود. و این را که چطور اصلا نمیداند.
اما اصل ماجرا اینجاست که او در این امر کوچک ترین دخالتی هم ندارد . در درونش هرج و مرج همچون دنیای بیرون بر پاست، که آرام نمیگیرد. ذهنش راهی مسیری شده است که قبلا طی نکرده است، و دلش که دلش گرفته است .
می نویسید و مینویسد و به جای میرسد که همه را آتش میزند، کلمات روی کاغذ یک به یک به دود مبدل شده به باد هوا میروند. شاید بخاطر این باشد که بعضا آدم ها به محض اين كه لب به سخن می گشایند، آرامش شان از آنها گرفته میشود یا شاید هم برای این باشد که فکر می کنند از ارزش درد و رنجش اش، از ارزش اشک های نقره گونه اش که موقع ترسیم کلمات بر روی ورق می درخشند، کاسته شود .
برای همین از بیرون ریختن آنچه در درون دارد عاجز است. گاهى احساس كه در قالب كلمات ابراز ميشود، بهای خود را از دست مي دهد. و او نمى خواهد احساساتش جریحه دار شود. چه خوشى، چه هيجان، حتى از ناراحتى هاى خود نمی تواند سخن به زبان رانَد. زیرا میداند معناى آن را ازش میگیرد.
روز فرا ميرسد، بلند ميشود، آبى به دست و صورت خود ميزند، روز را همچون روز هاى عادي شروع ميكند، انگار هيچى برايش مهم نيست و به هيچ چيز كوچك ترين توجهى هم ندارد، يك انسان كاملا بى احساس و خشك. ذهنش را مشغول روزمرهگى هايش مى كند، تا مبادا اطرافيان گمان كنند حالش خوب نيست .
هر چند در بروز ندادن احساساتش مهارت خاصى دارد ولى باز هم آثار شب بر چهرهاش هويداست، آن ضعف كه مسببش جز افكار و اسرارش نيست. هنوز از شب گذشته و افكارش سر در نمى آورد كه باز هم آفتاب پشت كوه هاى زرين شهر غروب ميكند .و دوباره مواجهه با هجوم از درگير هاى ذهنى و مكالمات درونى.و شب، بیآنکه پاسخی دهد، دوباره از راه میرسد. ذهنش هنوز درگیر است، دلش هنوز گرفته، و کلمات… هنوز در صف ایستادهاند، شاید برای روزی که سکوت، خودش را واگوید. و او، همچنان میان واژههایی که نمیداند از کجا آمدهاند، درجستوجوی جملهایست که شاید هیچگاه نوشته نشود.
داستان های مشابه