شهر محاصره
در خشم باکره
از خبطِ خاطره
بیرون بریز و بعد
در تختِ کودکی
با پیرها بخواب
متنی پر از محال
در گیر مشتومال
در غرق ابتذال
با پیروان کور
لای قداست
تفسیرها بخواب
جانِ پر از جنون!
از سقف واژگون
با ایدهی ستون
خاموش و مستمر
زیر صلابت
زنجیرها بخواب
رویای کودکی
بر هیچ متکی
از درز قافیه
بیرون بپر ولی
با شرم در برِ
تقصیرها بخواب
سرباز ناگزیر
در پیشگاه تیر
تصمیم را بمیر
بعداً مدالرا
از شانهات بگیر
با چشم افتخار
در هر خطابه در
تقریرها بخواب
شعرِ نوشتنی
بغض نخوردنی
هرچند روشنی
حالا که با منی
هنگام جانکنی
با زور پشت این
تصویرها بخواب