مهاجر
ابر بادبرده و
سرگردان
در آسمان خودپرستان
که
بار زحمت
بر دوش میکشد و
عرق زحمتش
قطرهقطره
از جبین
بر زمین خشک
باغبان میبارد
و
چادر سایهی سرد را
بر سر باغبان میکشد
اما باغبان
نفرین ریشههای خشکیده
و پوسیدهی باغش را
تقدیم ابر میکند و
نمک انتقام را
بر زخم آبلههای کف دست ابر
میپاشد!