اشعار سپید
قهوهیی تلخ
شب آرام و بلند
پرتو نور چراغ
اندرین دیر خراب
دلنشین است چنین
خش خش برگ کتاب
با تو پیمان و عهد میبندم
با تو سوگند خواهم خورد
بر سر لحظه های طاقت کوه
که به همرزمی تو برخیزم
****
دیشب هم باز همهدم یاد تو بودم در سر
تو درین باغ که بودم، تو در آن باغِ دگر
همه سو چشم تو را دید و به سر جز تو نبود
تو در آن باغ اگر بودی درین باغ که بود؟
من تو را میدیدم
تا به صبحم بودی
تو کنارم بودی
با تو میخندیدم
من درین باغ چو هر بارِ دگر آمدهام
شب و گنجشک و نسیم و طاووس
میکشیدند فریاد
دیشب اما همه بودند خموش
لب یکی باز نکرد
هیچ آوایی نمیآمد بگوش
گویی همه عالم شده رام
همه رفتند ز خلوت که بمانیم آرام
دیشب که به من میدیدند
آیینه چشم من از عکس تو میداد نشان
دیشب همهشان فهمیدند
که تو در چشم منی.
من نشستم لب آب
پیوسته نگاهت کردم
به کنارم تو نشستی
سر در آغوش تو بنهادم و آرام آرام
تپش قلب تو را حس کردم
ناگهانی نگهم از دست رفت
جام تهی از شُربی که دست خمارم بود
رو به من کرد نگاه
قدحی پر کردم
قدحی نوشیدم
پس از آن کوشیدم
که ببینم تو کجایی
مگرت یاد من آید در سر؟
تا در آن باغ که هستی
تو به فکر که هستی؟
سر ز آغوش تو برداشتم و بسیار نگاهت کردم
لب من زان گونه گندم نمایت بوسید
تنم از حرم تو در آتش بود
آه که آن شب چقدر دلکش بود.
روز است و به دنبال تو میگردم
بیدار شدم، یاد توام در دل است
امروز ولی روز قشنگیست
آفتاب هم اکنون
همچو یک گل که سرِ زلف نگاران خوش است
از فرق فلک میتابد
یاد من میآید
دیشب هم باز همهدم یاد تو بودم در سر
تو در آن باغ که گفتی، تو درین باغِ دگر
همه سو چشم تو را دید و به سر جز تو نبود
تو در آن باغ اگر بودی، درین باغ که بود؟