به توازن تو سوگند، که تو زنده و بقایی
نکنم دلم به کس بند، که تو هست و بود مایی
یا ربا رخت به ما کن که نباشدم صبوری
نشود به لحظه ی بند، دیده ام ز پاسداری
روزها ز صبح تا شام، شام ها به صبح بندم
فصل تازه تمنا که بسوی ما بیایی
نروم ز پی هرکس، نکنم سراغ هر خس
که تویی به دیده ام بس، ز ایام نو نهالی
خالقا مکن در ات بند، به رخ من و هر آنکس
که نداردت تمنا، بجز از وصال دلبند