غزل ها
باید کفن خود کنم آماده بمیرم
در آخرِ این شعر خود آزاده بمیرم
من مغلقی زندگی را با تو چه گویم
جایی که در سکوتِ خودم ساده بمیرم؟
خواهم در آن سکوت که شاید شبی خدا
در لابلای خاک و گِلم داده بمیرم
اینگونه که با ساغرِ من بخت نوشتند
شاید شبی در آتشاش افتاده بمیرم
تا حال مگر زنده مرا دیدهای یکدم؟
بگذار که ای بختِ حرامزاده، بمیرم
***
برای هر که به عالم به جز وفا ندادم،
برای این دلِ خونم به جز جفا نداد
به خون خود بنوشتم که پیکِ زهر دهیدم
به طعنه ساقیام آمد که بر شما؟ نداد
ز بندهگان خدا شکوه و گلایه ندارم
که آن خدای رحیم هم مرا پناه نداد
چنانکه حضرت حافظ درست فرمودند
فلک زمامِ مرادی برای ما نداد
به من خطای فراوان دبیر حق بنوشت
چه کنم کز میِ وطن دمی خطا نداد
***
ای که دائم ز پر و دست جم و جام خمارید
کینه از دل ببُرید و بدین خانه می آرید
هر کسی بود به خمخانه روان در پی می
به نشانی بدهیدش بدین خانه وی آرید
دوسَتان تشنهٔ کام اند درین خانهٔ احباب
به برِ دوست نیارید به دگر جا کی آرید
پدرم گفت درین خانه که همواره بنوشید
غزلی هم بسرایید و درین باب نی آرید
هادی نوشید و طبیبم همهدم گفت بنوشید
کو دگر تاب و توان تا غمِ فردا و دی آرید
می ناب وطن است این، فرحبخش و زلال است
چون ز انجیل بیاید به چه حاجت ز ری آرید
***
به سرِ خسته من ناوکِ شهاب افتاد
یکسرش فکرِ در افتادنِ نقاب افتاد
نیک و بد، عاقل و نادان به راه خود رفتند
بخاک و ارض همه را سرگذشتْ خراب افتاد
به کوتاهیِ یک ذره که بیدار نشد
کار ما از پی وجدان به منجلاب افتاد
بیا و بیار خم که دستنقش ازل
بگویدم که رهت زود در شراب افتاد
ز ره و راه سالکانِ خردمند دانستم
جز به نادانیِ خود کس نه خوش به قاب افتاد
***
چه ناانسانیانِ با نقابِ مردهپرور
که اینک بر تنشان جان انسان میکنند
نم نمک تا خاطر باران آرامش دهیم
ابر ما را میکشند و خشکسالان میکنند
از بیابان خوشه های خشم رویانند و بعد
بار های مِهر ما را تیر باران میکنند
آیدم بیرون اگر از لب صدای انقلاب
هر صدا را زیر فرش یک خیابان میکنند
گر برون آید سرم از زیر چتر ظلمشان
میبُرند و مقبرم را چون بیابان میکنند
درس عبرت از برای دیگران میسازدم
ای بسا سر را بدین حال در گریبان میکنند
جان انسان را لباس ذات پست خود کنند
چونکه از انسانیت دور اند و عصیان میکنند
***
هر کس گمان عشق بَرَد هم اسیر نیست
هر مردِ خدا با خبر از این مسیر نیست
گر دوست شمارم وگرت دشمن جانم
جز فلسفهی شعر توام دلپذیر نیست
هر کس غزل نوشت که حافظ نمیشود
همپایهی مقام تو خواجه، دبیر نیست
هر کس به دو پیمانه مگر یار میشود؟
هر مردِ شرابخوار به میخانه پیر نیست
ماییم و می و دوست، همین از بهشت به
هرچند که از دید بشر بینظیر نیست
حافظ به تو این نظم خوش از پارسا رسید
امروز اگرچه گلشن ما جز کویر نیست