انسان و ارزش آن از دید مولانا
کز دیو و دَد ملولم و انسان آرزوست
انسان در طول زندگی خود در سینمایی به نام دنیا اعمال و افعال گوناگون را به همکاری عناصر مادی و معنوی انجام میدهد. این چنین اعمال در مجموع میتواند اعمال شایسته باشد و یا در مقابل اعمال نا شایسته و زشت باشد که انجام اینگونه اعمال و غفلت انسان ها از آن مسبب بعضی از کنجکاوی ها توسط علما و دانشمندان شده است، چنانچه در بلندای این نظریه پردازی ها و دیدگاه نگاری ها در مورد این موجود نامانوس، مولانا جلال الدین محمد بلخی (رومی) فیلسوف، شاعر و متفکر بزرگ قرن هفتم ه.ق قرار دارد که انسان را با تجزیه نمودن عناصر معنوی و ارایه دیدگاه های مرتبط به آن مفصلاً تعریف مینماید.
مولانا جلال الدین بلخی بزرگ مردیست از تبار مردان خدا که هستی و انسان را در پرتو انوار خدا«ج» می بیند و میشناسد. دید مولانا از ورای فراست ایمان منحصر به پیامبران الهی و مردان خدا است. جهان بینی مولوی جهان بینی آسمانی است نه فلسفه ساخته و پرداخته افکار ناقص بشری.
مولانا نمونه یی از انسان کامل و نمادی بزرگ از علم و ادب و شعر است که در توالی زمانه ها صدر نشین طارم سپهر اشعار عرفانی و افکار قرآنی خواهد بود.
انسان با پیچیده گی ساختار عالی و زیبایش همیشه به حیث یکی از عناصر موضوع شناخت در تاریخ بشر زیر بحث قرار دارد. چنان که حکمای قدیم از جمله افلاطون با توجه به عظمت انسان او را به تنهایی در مقابل کل عالم لقب ʺعالم صغیرʺ داده است. انسان به حیث یکی از عناصر موضوع شناخت در صدد همه مسایل جهان بینی قرآنی مولانا نیز زیر بحث است. در بینش دقیق و راستین مولانا ابعاد مادی و معنوی انسان جداً از هم متمایزند. او با توجه به سیمای درخشنده انسان در بهترین تقویم لقب ʺعالم صغیرʺ را صرف در مورد ساختمان صوری انسان می پذیرد، اما ساختار معنوی انسان را بزرگتر از همه عالم می شناسد.
پس به صورت عالم اصغر تویی
هم به معنی عالم اکبر تویی
کمال مولانا در آن است که انسان را با همه زیبایی ها، ظرافت ها، تجلی ها و برازنده گی های ظاهری و باطنی اش به تصویر می کشد. مولانا در میان ظاهر و باطن انسان فرق می گذارد و ساختار جسمانی انسان را با همه زیبایی مرئی آن یکجا با نظام روحی و غیر مرئی اش چنین آیینه داری میکند:
حد جسمت یک – دو گز خود بیش نیست
جان تو تا آسمان جولان کنیست
مهمترین پیام مولانا اینست که انسان را دعوت به خویشتن میکند و به انسان ها توصیه میکند که این دنیا از جاذبه های مجذوب کننده یی برخوردار است که این جاذبه ها متناسب با همان غرایض انسان ها میباشد و تأکید میکند که تحت تأثیر این جاذبه ها خود را قرار ندهند. توصیه مولانا اینست که انسان نباید حالت اصلی خود را فراموش کند و یا اگر فراموش کرد یقیناً در گرو تعلقات دنیوی سنگین می شود که این سنگینی مانع عروج و پروازش بسوی مقصود و مطلوب می شود.
توصیه جدی مولانا اینست که انسان باید به خودش مراجعه نماید و خودش را دریابد و آنچه را که از بیرون وام میگیرد وسیله یی بزرگی برای خود تلقی و قلمداد نکند. اگر انسان به داشته های خود بپردازد و اهتمام داشته باشد، مطمئناً جایگاه و منزلت خود را در می یابد.
پاره دوزی میکنی اندر دکان
زیر این دکان تو مدفون دو کان
پاره دوزی چیست خورد آب نان
می زنی این پاره بر دلق گران
ای ز نسل پادشاه کامیار
با خود آ زین پاره دوزی ننگ دار
سخن دیگر مولانا اینست که اگر یک انسان در مقابل آیینه یی قرار بگیرد که شخصیت حقیقی و داشته های پر بار معنوی خود را در آن ببیند، بدون شک که زنده گی اش رنگ و بوی دیگری به خود میگیرد. وقتیکه انسان از آن جایگاه و رفعت مقام پایین بیفتد، آن شأن رفیع انسانی و آن منزلت بلند و متعالی را که هم آموزه های دینی و هم آموزه های عرفانی که اوج، قلعه و بلندای آن حضرت مولانای بلخی است در نزد شان کمرنگ می شود و در نتیجه این کمرنگی انسان خود را گم میکند و دچار یک سردرگمی عمیق میشود.
از نظر مولانا انسان یک معدن است که متأسفانه خودش خود را کشف نکرده است. اگر انسان به راز و معمای این معدن پی ببرد و بداند که این گنج های نهانی را در دنیای خود دارد، به یقین که رابطه خود را با بسیاری از تعلقات بیرونی خود قطع میسازد.
بیچاره کسی که زر ندارد
وز معدن زر خبر ندارد
بیچاره کسی که ماند بی تو
طوطیست ولی شکر ندارد
دارد هنر و هزار دولت
افسوس که آن دگر ندارد
مولانا میگوید: انسان ها چون از خود معرفت ندارند گنج های موجود و نهانی در دنیای درونی خود را کشف و استخراج نکرده و در محرومیت، مشکلات و سختی ها زندگی میکند.
انسان حقیقتاً باید همین ویژه گی و خصلت را داشته باشد که ببیند در نخل حیات و زندگی اش کدام شاخه ها خشک است و قابل بریدن است و یا کدام شاخه پر ثمر است که آنها باید تربیت شود تا اینکه سایه اش گسترده شود و پر ثمر.
باغبانم شاخ گل می پرورم
شاخ های خشک را هم می بُرم
هنر، معجزه و پیام جاویدانه مولانا مستنبط و مستخرج از آموزه های دینی است که بدون شک و تردید ریشه در دعوت انسان ها به اصل، حقیقت و فطرت خودشان دارد.
در فرجام میتوان گفت که انسان از دیدگاه مولانا در معضله یی قرار دارد و این معضله فقط فاصله گرفتن آنها از اصل و نیاز های درونی خودشان است که اثر بی نهایت منفی را در بر دارد. برای برطرف کردن این مشکل از سدّ راه، انسان ها به گره گشایی نیاز دارد و یقیناً این گره گشا پرداختن به مولانا است. حال حاضر پرداختن به مولانا هم پرداختن های تفننی است که متأسفانه استفاده از اندیشه ها وآرای مولانا در شهر و دیار ما رنگ و صورت حقیقی ندارد.
مولانای بلخی چنگ زدن و دنبال کردن اندیشه های خود را در ابیاتی به صورت خیلی زیبا بیان میدارد:
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سِرّ من از ناله من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست